Skip to content

نکته ها

اگر ياد بگيريد كه به مشكلات خود بخنديد،پس هميشه چيزي داريد كه به آن بخنديد.
 
صفحه اصلي arrow علوم انساني arrow ادبيات arrow چرا امروز مولوى مى خوانيم؟
چرا امروز مولوى مى خوانيم؟ چاپ ارسال به دوست
16 اسفند 1384 ساعت 15:48
Article Index
چرا امروز مولوى مى خوانيم؟
صفحه 2
صفحه 3
آن يكى مى گويد جنگ ۷۲ ملت است و همه دروغ است . اين يكى مى گويد ۷۲ ملت، همه راست است و هيچ معيارى نيست تا يكى را بر ديگرى ترجيح توان داد. آن كسى كه به كرامت و حرمت ِ انسان ها باور دارد و نيز تكثر و تعدد برداشت ها و ديدگاه هاى انسان ها را مى پذيرد و تفاوت آشكار در زبان و روش و منش آدميان را واقعيتى غيرقابل انكار مى شناسد لاجرم با مولانا هم آواز مى گردد كه : سختگيرى و تعصب خامى است تا جنينى كار خون آشامى است .
او براى پيشبرد عقايد خود راه ِ جبر و خشونت و زور و فشار را نمى پسندد و در برخورد با عقايد ديگران مهربانى و فراخ حوصلگى و وفق و مدارا نشان مى دهد و همزبان با مولانا مى گويد:
اگر مر تو را صلح آهنگ نيست ‎/ مرا با تو اى جان سرِ جنگ نيست ‎/ تو در جنگ آيى روم من به صلح ‎/ خداى جهان را جهان تنگ نيست ‎/جهانى است جنگ و جهانى است صلح ‎/جهان معانى به فرسنگ نيست‎/ هم آب و هم آتش برادر بُدند‎/ببين اصل اين هر دو جز سنگ نيست‎/كه بى اين دو عالم ندارد نظام‎/اگر روم خوب است بى زنگ نيست
رومى سفيد، زنگى سياه و نظام عالم اقتضاى اين تعدد و تكثر را مى كند. شما در اين معنى البته دو قصه بسيار دلاويز و بسيار مشهور مولانا را به خاطر داريد. مقصودم اول داستان آن چند نفرى است كه در شبى تاريك بردندشان به فيل خانه و پرسيدند فكر مى كنيد اين موجود كه داخل اين اتاق است چيست ؟ آنها كه چشمشان چيزى نمى ديد لاجرم مى خواستند از راه لمس مشكل را حل كنند.


آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد‎/گفت همچون ناودان است اين نهاد‎/ آن يكى را دست بر گوشش رسيد‎/ آن بر او چون باد بيزن شد پديد ‎/ آن يكى را كف چو بر پايش بسود‎/ گفت شكل پيل ديدم چون عمود ‎/ آن يكى بر پشت او بنهاد دست ‎/ گفت خود اين پيل چون تختى بُدست ‎/ از نظرگه گفتشان شد مختلف ‎/ آن يكى دالش لقب داد اين الف ‎/ منظور از نظرگه ديدگاه اوست.
در كف ‎/ اگر شمعى بُدى ‎/ اختلاف از گفتشان بيرون شدى
قصه دوم كه اشاره كردم همان داستان موسى و شبان است كه شبانى كه به زبان ِ خود با خدا راز و نياز مى كرد:
اى فداى تو همه بزهاى من ‎/ اى به يادت هى هى و هى هاى ِ من ‎/تو كجايى تا شوم من چاكرت ‎/ چارقت دوزم زنم شانه سرت
موسى برآشفت كه اى نادان با خدا اينگونه سخن مى گويند؟ و تكفيرش كرد:
گفت موسى هاى خيره سر شدى‎/خود مسلمان ناشده كافر شدى ‎/وحى آمد سوى موسى از خدا‎/ بنده ما را ز ما كردى جدا‎/ تو براى وصل كردن آمدى ‎/ يا خود از بهر بريدن آمدى ‎/ هر كسى را سيرتى بنهاده ام ‎/ هركسى را اصطلاحى داده ام ‎/ در حق او مدح و در حق تو ذم ‎/ در حق او شهد و در حق تو سم ‎/ ما برى از پاك و ناپاكى همه ‎/ از گران جانى و چالاكى همه ‎/ ما زبان را ننگريم و قال را ‎/ ما درون را بنگريم و حال را ‎/ موسيا آداب دانان ديگرند ‎/ سوخته جان و روانان ديگرند ‎/ ملت ِ عشق از همه دين ها جداست ‎/ عاشقان را مذهب و ملت خداست
آنچه كه براى انسان امروزى مطرح است مى بينيم كه براى مولانا هم مطرح بوده است ، انسان امروزى وقتى اين شهرهاى بى در و پيكر و پر ازدحام و پرغوغا و پرتنش و پردود و دم و آلودگى ها و بيمارى ها را مى بيند، بى اختيار مى خواهد چون مولانا فرياد بياورد كه :
اندر اين شهر قحط خورشيد است ‎/ سايه شهريار بايستى ‎/ شهر سرگين پُرست پر گشته است ‎/مشك نافه تتار بايستى
وقتى گروه گروه آدميان را مى بيند كه در چرخه پرتب و تاب شتابان و بى امان زندگى در كمين يكديگر ايستاده اند و روز و شب براى همديگر پاپوش مى دوزند، پوستين هم مى برند و پوست ِ هم مى درند دلش مى گيرد و فغان مى كند:
زين همرهان ِ سست عناصر دلم گرفت ‎/ شير خدا و رستم دستانم آرزوست ‎/ دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر‎/ كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست ‎/ گفتند يافت مى نشود جسته ايم ما‎/ گفت آنچه يافت مى نشود آنم آرزوست
مقصودم آن نيست كه شما به جاى اعلاميه حقوق بشر برويد و مثنوى بخوانيد و يا برعكس اصلاً اين بحث از مقوله امر و نهى و اين بكن و آن نكن، اِفعل لاتفعل خارج است ، نسخه پيچى نيست تحليل و تعليل است، مى خواهد دريابد كه چگونه و چرا مولانا براى ما در اين روزگار كشش و جاذبه دارد، چرا و از كجا مردم زمان ِ ما با مولانا همدردى و همدلى احساس مى كنند. اين مغناطيس القلوب چيست كه دل ها را مى ربايد. اين مرد كه در گوشه اى از جهان ۷۵۰ سال پيش مى زيسته در كلام و پيام او چه جوشش و درخششى، چه سرى هست كه جان عارف و عامى را مى شوراند. يادآورى اين نكته ها كمترين فايده اش آن است كه اگر كسى اعلاميه حقوق بشر را مى خواند به سوابق ۲۵۰۰ ساله آن بينديشد و به ريشه هاى دينى و عرفانى ِ آن توجه كند و بداند كه اين آرمان هاى ارجمند كه امروز در قالب ِ الفاظ و عبارت هاى تازه عرضه مى شود همان گمگشته هاى كهن قرون و اعصار است و آنكه مثنوى را مى خواند با ديدى تازه در آن بنگرد، هر كس كه با ديدى تازه و از سر تأمل در مولانا نگاه كند نكته هاى فراوان در او كشف مى كند، مولانا در ساحَت ِ آفرينش فكرى و هنرى از سرآمدان ِ و برجستگان ِ عالم است و خصيصه اصلى شاهكارهاى تفكر و هنر آن است كه از چنبره زمان و مكان برمى كشند. در هر دور و زمان مى توانند با مردم آن دور و زمان همزبان گردند. قابل بازخوانى و بازشناسى هستند مولانا را كه شهسوار عرصه خلاقيت است بايد از نو خواند و از نو شناخت .
 

نویسنده : محمدعلى موحد 

برگرفته از : شرق ، 25 آذر 83

منبع : شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی



 
< بعد

ورود و خروج






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

لینک RSS سایت

تبلیغات