|
چرا امروز مولوى مى خوانيم؟ |
|
|
|
16 اسفند 1384 ساعت 15:48 |
|
صفحه 3 از 3 آن يكى مى گويد جنگ ۷۲ ملت است و همه دروغ است . اين يكى مى گويد ۷۲ ملت، همه راست است و هيچ معيارى نيست تا يكى را بر ديگرى ترجيح توان داد. آن كسى كه به كرامت و حرمت ِ انسان ها باور دارد و نيز تكثر و تعدد برداشت ها و ديدگاه هاى انسان ها را مى پذيرد و تفاوت آشكار در زبان و روش و منش آدميان را واقعيتى غيرقابل انكار مى شناسد لاجرم با مولانا هم آواز مى گردد كه : سختگيرى و تعصب خامى است تا جنينى كار خون آشامى است . او براى پيشبرد عقايد خود راه ِ جبر و خشونت و زور و فشار را نمى پسندد و در برخورد با عقايد ديگران مهربانى و فراخ حوصلگى و وفق و مدارا نشان مى دهد و همزبان با مولانا مى گويد: اگر مر تو را صلح آهنگ نيست / مرا با تو اى جان سرِ جنگ نيست / تو در جنگ آيى روم من به صلح / خداى جهان را جهان تنگ نيست /جهانى است جنگ و جهانى است صلح /جهان معانى به فرسنگ نيست/ هم آب و هم آتش برادر بُدند/ببين اصل اين هر دو جز سنگ نيست/كه بى اين دو عالم ندارد نظام/اگر روم خوب است بى زنگ نيست رومى سفيد، زنگى سياه و نظام عالم اقتضاى اين تعدد و تكثر را مى كند. شما در اين معنى البته دو قصه بسيار دلاويز و بسيار مشهور مولانا را به خاطر داريد. مقصودم اول داستان آن چند نفرى است كه در شبى تاريك بردندشان به فيل خانه و پرسيدند فكر مى كنيد اين موجود كه داخل اين اتاق است چيست ؟ آنها كه چشمشان چيزى نمى ديد لاجرم مى خواستند از راه لمس مشكل را حل كنند.
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد/گفت همچون ناودان است اين نهاد/ آن يكى را دست بر گوشش رسيد/ آن بر او چون باد بيزن شد پديد / آن يكى را كف چو بر پايش بسود/ گفت شكل پيل ديدم چون عمود / آن يكى بر پشت او بنهاد دست / گفت خود اين پيل چون تختى بُدست / از نظرگه گفتشان شد مختلف / آن يكى دالش لقب داد اين الف / منظور از نظرگه ديدگاه اوست. در كف / اگر شمعى بُدى / اختلاف از گفتشان بيرون شدى قصه دوم كه اشاره كردم همان داستان موسى و شبان است كه شبانى كه به زبان ِ خود با خدا راز و نياز مى كرد: اى فداى تو همه بزهاى من / اى به يادت هى هى و هى هاى ِ من /تو كجايى تا شوم من چاكرت / چارقت دوزم زنم شانه سرت موسى برآشفت كه اى نادان با خدا اينگونه سخن مى گويند؟ و تكفيرش كرد: گفت موسى هاى خيره سر شدى/خود مسلمان ناشده كافر شدى /وحى آمد سوى موسى از خدا/ بنده ما را ز ما كردى جدا/ تو براى وصل كردن آمدى / يا خود از بهر بريدن آمدى / هر كسى را سيرتى بنهاده ام / هركسى را اصطلاحى داده ام / در حق او مدح و در حق تو ذم / در حق او شهد و در حق تو سم / ما برى از پاك و ناپاكى همه / از گران جانى و چالاكى همه / ما زبان را ننگريم و قال را / ما درون را بنگريم و حال را / موسيا آداب دانان ديگرند / سوخته جان و روانان ديگرند / ملت ِ عشق از همه دين ها جداست / عاشقان را مذهب و ملت خداست آنچه كه براى انسان امروزى مطرح است مى بينيم كه براى مولانا هم مطرح بوده است ، انسان امروزى وقتى اين شهرهاى بى در و پيكر و پر ازدحام و پرغوغا و پرتنش و پردود و دم و آلودگى ها و بيمارى ها را مى بيند، بى اختيار مى خواهد چون مولانا فرياد بياورد كه : اندر اين شهر قحط خورشيد است / سايه شهريار بايستى / شهر سرگين پُرست پر گشته است /مشك نافه تتار بايستى وقتى گروه گروه آدميان را مى بيند كه در چرخه پرتب و تاب شتابان و بى امان زندگى در كمين يكديگر ايستاده اند و روز و شب براى همديگر پاپوش مى دوزند، پوستين هم مى برند و پوست ِ هم مى درند دلش مى گيرد و فغان مى كند: زين همرهان ِ سست عناصر دلم گرفت / شير خدا و رستم دستانم آرزوست / دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر/ كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست / گفتند يافت مى نشود جسته ايم ما/ گفت آنچه يافت مى نشود آنم آرزوست مقصودم آن نيست كه شما به جاى اعلاميه حقوق بشر برويد و مثنوى بخوانيد و يا برعكس اصلاً اين بحث از مقوله امر و نهى و اين بكن و آن نكن، اِفعل لاتفعل خارج است ، نسخه پيچى نيست تحليل و تعليل است، مى خواهد دريابد كه چگونه و چرا مولانا براى ما در اين روزگار كشش و جاذبه دارد، چرا و از كجا مردم زمان ِ ما با مولانا همدردى و همدلى احساس مى كنند. اين مغناطيس القلوب چيست كه دل ها را مى ربايد. اين مرد كه در گوشه اى از جهان ۷۵۰ سال پيش مى زيسته در كلام و پيام او چه جوشش و درخششى، چه سرى هست كه جان عارف و عامى را مى شوراند. يادآورى اين نكته ها كمترين فايده اش آن است كه اگر كسى اعلاميه حقوق بشر را مى خواند به سوابق ۲۵۰۰ ساله آن بينديشد و به ريشه هاى دينى و عرفانى ِ آن توجه كند و بداند كه اين آرمان هاى ارجمند كه امروز در قالب ِ الفاظ و عبارت هاى تازه عرضه مى شود همان گمگشته هاى كهن قرون و اعصار است و آنكه مثنوى را مى خواند با ديدى تازه در آن بنگرد، هر كس كه با ديدى تازه و از سر تأمل در مولانا نگاه كند نكته هاى فراوان در او كشف مى كند، مولانا در ساحَت ِ آفرينش فكرى و هنرى از سرآمدان ِ و برجستگان ِ عالم است و خصيصه اصلى شاهكارهاى تفكر و هنر آن است كه از چنبره زمان و مكان برمى كشند. در هر دور و زمان مى توانند با مردم آن دور و زمان همزبان گردند. قابل بازخوانى و بازشناسى هستند مولانا را كه شهسوار عرصه خلاقيت است بايد از نو خواند و از نو شناخت .
نویسنده : محمدعلى موحد
برگرفته از : شرق ، 25 آذر 83
منبع : شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
|