Skip to content

نکته ها

زندگی‌ای که صرف اشتباه کردن شود، ارزش والاتری دارد تا این‌که صرف هیچ کاری نگردد. «برنارد شاو»
 
صفحه اصلي arrow ديگر موضوعات arrow اطلاعات عمومي arrow تعلیمات بودا
تعلیمات بودا چاپ ارسال به دوست
31 تیر 1385 ساعت 20:21

بينوايان و فرودستان ، توانگران و فرادستان همه يکي هستند

پيروزي به ديگران کينه به بار مي آورد؛ چرا که شکست يافته رنج مي کشد. آن کس آرام و نيکبخت مي زيد که انديشه هاي پيروزي و شکست را رها کرده باشد.

تعلیمات بودا

بودا، مثل ساير آموزگاران زمانش، از راه بحث، سخنراني، و تمثيل تعليم مي داد. چون او هم مثل سقراط يا مسيح به فکرش نرسيد که تعليمش را بنويسد، آن را درسوتره («نخ، رشته») هايي خلاصه مي کرد تا حافظه را به کار گيرد. اين گفتارها، که در ياد پيروانش براي ما محفوظ مانده، ندانسته، نخستين شخصيت برجسته ي تاريخ هند را براي ما تصوير مي کند: مردي با اراده اي نيرومند، خويش کام و مغرور، اما با رفتار و گفتاري آرام، و با نيکخواهي بي پايان. او مدعي «روشن شدگي» بود نه وحي؛ هرگز وانمود نکرد که خداي با واسطه ي او با بندگانش سخن مي گويد. در مناظره شکيباتر، و از هر آموزگار بزرگ بشريت ملاحظه کارتر بود. شاگردانش، که شايد صورت آرماني او را نشان مي دادند، او را چنين مي نمودند که کاملاً به اهيمسا عمل مي کند: «گوتمه ي زاهد دست از کشتن زندگان برداشته، از ويران کردن زندگاني دوري مي گزيند. او که زماني از طبقه ي کشتريه بود، اينک چوب و شمشير را به سويي انداخته است؛ از خشونت شرمسار و از عطوفت سرشار است؛ و با همه ي موجوداتي که جان دارند همدردي و مهرباني مي کند.... گوتمه چون بدگويي را کنار نهاده، از غيبت رو مي گرداند.... بدين سان او، همچون پيوندگر، کساني را که از هم بريده اند به يکديگر نزديک مي کند؛ مشوق آناني است که دوست همند؛ صلح آور، دوستدار صلح، مشتاق صلح، گوينده ي سخناني است که صلح مي آورد.» او همچون لائو – تزه و مسيح آرزو داشت که نيکي به جاي بدي، و مهر به جاي کين بازگردد؛ و در برابر نفهمي و دشنام خاموش مي ماند.

«اگر مردي از سر ابلهي با من بد کند، من او را در پناه مهر بي کينم جاي خواهم داد؛ بد هر چه از او بيش آيد نيکي من بيش بدو بازخواهد رسيد.» وقتي ساده لوحي او را دشنام گفت، بودا، ساکت و خاموش، گوش داد؛ اما چون آن مرد از دشنام گفتن باز ايستاد، بودا از او پرسيد: «اي فرزند، اگر مردي نخواهد پيشکشي را که به او مي دهند بپذيرد، آن پيشکش از آن که خواهند بود؟» مرد پاسخ داد «از آن پيشکش آورنده.» بودا گفت «پسرم، من نمي خواهم دشنامت را بپذيرم، تمنا دارم که آن را خود نگاه داري.»

بودا به خلاف بيشتر پارسايان طبعي طنزآميز داشت، و مي دانست که ورد در مباحث مابعدالطبيعه ي بدون مزاح، نشان بيذوقي است.

روش تعليم او منحصر به فرد بود، گرچه تا حدي آن را مديون آوارگان يا سوفسطايبان سيار زمان خويش بود. از شهري به شهري مي رفت. در حالي که شاگردان محبوبش همراه، و هزار و دويست پيرو به دنبالش روان بودند. در فکر فردا نبود، اما به اين خرسند بود که ستايشگري از آن شهر به لقمه اي ميهمانش کند؛ وقتي در خانه ي روسپييي غذا خورد، پيروانش را بدنام کرد. در کنار روستايي توقف مي کرد، و در باغي يا بيشه اي يا رود کناري رحل اقامت مي افکند. بعدازظهرها را به خويشتن نگري، و شامگاه را به تعليم مي گذراند. گفتارهايش به شکل پرسشهاي سقراطي، تمثيلهاي اخلاقي، مناظره ي مؤدبانه، يا سخنان کوتاه بود، و مراد از آن اين بود که تعليمش را به صورت اختصار، آساني، و نظم در آورد. گفتار خاصش «چهار حقيقت عالي» بود که در آن نظرش را در اين زمينه بيان مي کرد که زندگي رنج است، و رنج از آرزوي نفس پيدا مي شود، و فرزانگي همانا در فرونشاندن هر گونه آرزوي نفس است.

1- «اي رهروان، اين است حقيقت عالي رنج. زاييده شدن براستي رنج است؛ پيري رنج است؛ بيماری رنج است؛ مرگ رنج است، بودن با چيزهاي ناخوشايند رنج است؛ دور بودن از چيزهاي خوشايند رنج است، به آرزو نرسيدن رنج است؛ سخن کوتاه، پنج بخش دلبستگي رنج است.

2- اي رهروان، اين است حقيقت عالي خاستگاه رنج، خاستگاه رنج، آرزوي نفس است که به دوباره زاييده شدن مي پيوندد، و به کامراني و شهوت بسته است کامي که اينجا و آنجا به جستجوست. آن آرزوي نفس اين است، آرزوي کام؛ آرزوي هستي؛ و آرزوي نيستي.

3- اي رهروان، اين است حقيقت عالي رهايي از رنج، رهايي از رنج همان رهايي از آرزوي نفس است، ترک آن است، روگرداندن از آن، آزادي از آن، و بريدن از آن است، تا آنجا که هيچ نشاني از آن به جا نماند.

4- اي رهروان، اين است حقيقت عالي راهي که به رهايي از رنج مي انجامد، آن راه در حقيقت راه هشتگانه ي عاليي است که همانا شناخت درست، انديشه ي درست، گفتار درست، کردار درست، معيشت درست، کوشش درست، حال درست، و خلسه ي درست است.»

بودا معتقد بود که در زندگاني انسان کفه ي رنج چنان سنگينتر از شادي است که بهتر آن مي بود که هرگز زاده نمي شد. مي گويد بيش از همه ي چهار اقيانوس بزرگ [در رنج مرگ عزيزان] اشک ريخته شده است. در نظر او، زهر هر شادي همان کوتاهي و زودگذري آن است.

از شاگردي مي پرسد «آيا آنچه نپاينده است، رنج است يا شادي؟» پاسخ اين است: «رنج است، اي استاد.» پس شر بنيادي تنهاست (يعني آرزوي نفس، ميل، و طلب)، نه هر ميلي، بلکه ميل خودخواهانه، ميلي که به سوي سود جزء باشد، نه براي خير کل؛ از همه ي اينها بالاتر آرزوي کام است که به توليد مثل مي کشاند، که اين، خود، به طور بي هدفي زنجير وجود را به رنج تازه اي مي رساند.

يکي از شاگردانش، از اين تعليم استاد، چنين نتيجه مي گيرد که بودا خودکشي را تأييد مي کند، اما بودا نظر او را رد مي کند؛ خودکشي بيفايده است، چون روان، صفا نيافته، باز در تناسخهاي ديگري زاييده مي شود تا به فراموشي کامل خود برسد.

وقتي شاگردانش از او خواستند که مفهوم معيشت درست را روشنتر بيان کند، او براي راهنمايي آنها «پنج دستور اخلاقي» را آورد که دستورهاي ساده و مختصري است، اما «شايد از ده فرمان موسي جامعتر، و انجام دادنش سخت تر باشد»:

1- خودداري از کشتن هر موجود زنده؛

2- خودداري از برداشتن چيزي که به شخص داده نشده است؛

3- خودداري از دروغ گفتن؛

4- خودداري از نوشابه هاي مست کننده، که بيخبري مي آورد؛

5- خودداري از زندگي غيرقدسي.

جاي ديگري بودا عناصري را به تعليمش مي افزايد که به طور عيني پيشگام مسيح است. «اين آييني باستاني است که هرگز در اينجا دشمني با دشمني از ميان نرود؛ تنها با نادشمني از ميان برود.» «پيروزي به ديگران کينه به بار مي آورد؛ چرا که شکست يافته رنج مي کشد. آن کس آرام و نيکبخت مي زيد که انديشه هاي پيروزي و شکست را رها کرده باشد.» او مثل عيسي از حضور زنان ناراحت بود، و مدتها در پذيرفتن آنان به نظام بودايي دو دل بود.

آننده شاگرد محبوبش يک بار از او پرسيد:

«استاد ارجمند با زنان چگونه بايد رفتار کنيم؟»

- «آن طور که گويي آنان را نمي بينيد.»

- «استاد ارجمند، اگر پيش آمد و آنها را ديديم، چگونه بايد با آنها رفتار کنيم؟»

- «گفتگو نکنيد.»

- «ولي وقتي که گفتگويي پيش آمد، چگونه با آنان رفتار کنيم؟»

- «اگر چنين شد، هشيار باشيد.»

مفهوم ذهني او از دين مفهومي کاملاً اخلاقي بود؛ او در همه چيز به رفتار و سلوک توجه داشت، نه به مراسم آييني يا پرستش، مابعدالطبيعه يا خداشناسي.

وقتي برهمني به او پيشنهاد کرد که در گايا غسل کند و خود را از گناهانش پاک کند، بودا گفت «اي برهمن، اينجا خويشتن را بشوي، درست همين جا. با همگان مهربان باش. اگر دروغ نگويي، اگر جان از جانداري نستاني، اگر نداده اي را نگيري، و در انکار نفس پايدار باشي – ديگر چه حاجت به رفتن به گايا؟ هر آبي برايت آب گاياست.»

در تاريخ دين، هيچ چيز عجيب تر از ديدن بودا نيست که ديني جهاني بنياد مي گذارد، اما با اينهمه از کشيده شدن به هر گونه بحثي درباره ي ابديت، خلود، يا خدا پرهيز دارد. مي گويد بينهايت افسانه است، خيالبافته ي فيلسوفاني است که اين فروتني را نداشته اند که اعتراف کند «پشه کي داند که اين باغ از کي است.» او به مناظره ي بر سر محدود يا نامحدود بودن جهان لبخند مي زند، چنانکه گويي او اين اسطوره ي نجومي عبث فيزيکدانها و رياضيدانها را، که امروزه بر سر اين مسئله بحث مي کنند، پيش بيني مي کرد. او از بيان هر گونه عقيده در اين زمينه ها مي پرهيزد: آيا جهان آغاز داشته يا انجامي خواهد داشت؟ آيا روان (= زندگاني) همان تن است يا متمايز از آن؟ آيا براي بزرگترين پاکان هم در بهشتي پاداشي هست يا نه؟ او اين پرسشها را «جنگل، بيابان، خيمه شب بازي، پيچ و تاب خوردن، و دام بحث و انديشه» مي نامد که هرگز به فرزانگي و حکمت يا آرامش راه نمي برد.

روزگاري، اي کيوده، در دل رهرویي از انجمن رهروان در اين نکته شکي پيدا شد که: «اکنون اين چهار عنصر بزرگ: خاک، آب، آتش، و باد کجا باز مي ايستند که نشاني از آنها به جا نمي ماند؛» پس، آن رهرو در حالت نظاره چنان استاد شد که در بينش نظاره ي او راه جهان خدايان روشن شد.

آنگاه، اي کيوده، آن رهرو تا سپهر چهار شاه بزرگ بالا رفت و به شاهان آنجا گفت: «اي دوستان، چهار عنصر بزرگ خاک، آب، آتش و باد کجا باز مي ايستند که نشاني از آنها به جا نمي ماند؟»

چون او چنين گفت چهارشاه بزرگ گفتند: «اي رهرو، ما اين را نمي دانيم. اما چهار شاه بزرگ هستند که تواناتر و شکوهمندتر  از مايند. آنان مي دانند.»

آنگاه، اي کيوده، آن رهرو نزد چهار شاه بزرگ رفت (و همان پرسش را کرد، و آنان او را با همان پاسخ به سپهر سي و سه [شاه] فرستادند؛ آنها هم او را نزد شاهشان، سکه، فرستادند؛ وي هم او را نزد خدايان يامه فرستاد؛ آنها هم او را نزد شاهشان سويامه فرستادند؛ او هم او را نزد خدايان توسيته فرستاد؛ که آنها هم او را نزد شاهشان سن توسيته فرستادند؛ او هم او را نزد خدايان نيما نه – رتي فرستاد؛ که آنها هم او را نزد شاهشان سونيمته فرستادند؛ او هم او را نزد خدايان پر – نيمته و سوتي فرستاد؛ آنها هم او را نزد شاهشان و سوتي فرستادند، و او هم او را نزد خدايان جهان – برهما فرستاد).

آنگاه، اي کيوده، آن رهبرو چنان در يکدلي خود مجذوب شد که راه جهان – برهما در جانش، که چنين آرام شده بود، روشن شد. و او به خدايان ملازم برهما نزديک شده، و گفت: «اي دوستان، چهار عنصر بزرگ خاک، آب، آتش و باد کجا باز مي ايستند که نشاني از خود به جا نمي گذارند؟»

چون او چنين گفت خدايان ملازم برهما گفتند: «اي رهرو، ما اين را نمي دانيم. اما برهما هست، برهماي بزرگ، برترين، توانا، برهماي بصير، فرمانروا، سرور همه، نگهدارنده، آفرننده، سرهمه، ... ديرينه سال ايام، پدر هر چه هست و هر چه خواهد بود! او تواناتر و شکوهمندتر از ماست. او آن را مي داند.»

«اکنون آن برهماي بزرگ کجاست؟»

«اي رهرو، ما نه مي دانيم که برهما کجاست، نه چرا هست، و نه از کجاست. اما، اي رهرو، چون نشانه هاي آمدنش پديدار شود، هنگامي که روشني برآيد، و شکوه بدرخشد، آنگاه او آشکار خواهد شد. زيرا هنگامي که روشني آمد و شکوه بدرخشد اين نشان تجلي برهماست.»

اي کيوده، ديري نگذشت که برهماي بزرگ نمودار شد. و آن رهرو به او نزديک شد و گفت: «اي دوست، اين چهار عنصر بزرگ خاک، آب، آتش، باد کجا باز مي ايستند که نشاني از خود به جا نمي گذارند؟»

چون او چنين گفت، برهماي بزرگ گفت: «اي رهرو، من برهماي بزرگم، برترين، توانا، بصير بينا، فرمانروا، سرور همه، نگهدارنده، آفريننده، سرهمه، هر کس را به جايش گمارنده، ديرينه سال ايام، پدر هر چه هست و هر چه خواهد بود!»

آنگاه، آن رهرو به برهما پاسخ داد و گفت: «اي دوست، من از تو نپرسيدم که تو براستي چنان که مي گويي هستي يا نه، بلکه از تو پرسيدم که چهار عنصر بزرگ خاک، آب، آتش، باد کجا باز مي ايستند که نشاني از خود به جا نمي گذارند؟»

آنگاه، اي کيوده، باز برهمان همان پاسخ را داد. و آن رهرو بار سوم همان پرسش را باز پرسيد...

هنگامي که برخي از مشتاقان به يادش مي آورند که برهمنان مدعي هستند که راه حل اين مسائل را مي دانند، به آنان مي خندد: «اي رهروان، زاهدها و برهمناني هستند که چون مارماهي مي لولند؛ و چون در اين يا آن مسئله ايشان پرسشي شود، به دو پهلو گويي، به لوليدن مارماهي وار رو مي آورند.» او اين فرض آنها را که وداها وحي خدايان است خوار مي شمارد، و براهمه ي مغرور به طبقه ي خود را بدين گونه ننگين مي کند که اعضاي هر طبقه را به انجمن رهروان خويش مي پذيرد. او آشکارا نظام طبقاتي را محکوم نمي کند، بلکه، روشني، به شاگردانش مي گويد: «به همه ي سرزمينها برويد و اين بشارت را تعليم دهيد. به آنان بگوييد که بينوايان و فرودستان، توانگران و فرادستان همه يکي هستند، و همه ي طبقات در اين آيين يگانه مي شود، همچنان که رودها در دريا.» او انديشه ي قرباني براي خدايان را رد مي کند، و نگران قرباني جانوران در اين آيينهاست؛ هر گونه آيين و پرستش موجودات فراتر از طبيعي، همه ي منتره ها و وردها را رد مي کند.

گاهي اين مشهورترين پارسايان هند از لاادريه به الحاد آشکار مي رسد. از راهش بيراهه نمي رود که خدا را انکار کند، و گاهي چنان سخن مي گويد که گويي برهما واقعيت است نه يک آرمان؛ و پرستش عمومي خدايان را ممنوع نمي کند. و مي گويد «اين که ديگري بتواند سبب خوشبختي يا بدبختي ما بشود فرض ابلهانه اي است» - اينها هميشه حاصل رفتار و آرزوهاي خود ماست. او از اين روگردان است که دستور اخلاقي خود را برپايه ي هر گونه احکام فراتر از طبيعي بگذارد؛ نه بهشتي مي آورد و نه برزخي و نه دوزخي. به رنج و کشتني که در فرايند زيست هست بيش از آن حساس است که آنها را خواست آگاهانه ي يک خداي انسان مانند بينگارد؛ او مي انديشد که اين خطاهاي جهاني سنگينتر از نشانه هاي يک قصد و نيت است. او در اين صحنه ي نظم و آشفتگي، بدي و خوبي، هيچ اصل پاينده، و هيچ مرکزي براي واقعيت جاويدان نمي يابد، بلکه فقط گردابي و جرياني از حيات سرکش مي بيند که تنها اصل بنيادين مابعدالطبيعه ي آن همان تغيير است.

همان گونه که بودا الاهياتي بدون خدا عرضه مي دارد، يک روانشناسي بي روان هم پيش مي کشد؛ او جانگرايي (آنيميسم) را به هر شکلي، حتي درباره ي انسان، رد مي کند. درباره ي جهان با هراکليتوس و برگوسن موافق است، و درباره ي ذهن با هيوم همعقيده. تمام آن چيزي که مي دانيم همان احساسهاي ماست؛ از اينرو، تا آنجا که مي توان ديد، هر ماده اي نيرو، و هر جوهري حرکت است. حيات، تغيير است، جريان خنثاي شدن و خاموش شدن؛ «روان» اسطوره اي است که ما، براي آسودگي مغزهاي ناتوانمان، آن را، بي هيچ دليل درستي، پشت جريان حالات خودآگاه خويش قرار مي دهيم. «اين يگانگي برتر ادراک»، اين «ذهن» که احساسها و ادراکها را در انديشه به هم پيوند مي دهد، يک شبح است؛ تمام آنچه هست خود همين احساسها و ادراکهاست، که به طور خود به خود، به يادها و تصورات بدل مي شود. حتي «خويشتن» گرانقدر هم وجود متمايز از اين حالات رواني نيست؛ فقط استمرار اين حالات است که حالات تازه تر حالات کهنه تر ارگانيسم را، همراه با عادات رواني و اخلاقي تمايلات و گرايشها، به ياد مي آورند. توالي اين حالات معلول يک «اراده ي» اسطوره اي نيست که به آنها افزوده شده باشد، بلکه نتيجه ي جبر وراثت، عادت، محيط و شرايط است. اين ذهن سيال که فقط حالات رواني است، اين روان يا «خويشتن» که فقط خوي يا پيشداوريي است که وراثت ناگزير و تجربه ي ناپايدار آن را ساخته، نمي تواند خلودي داشته باشد، به اين معنا که فرد همواره پايدار باشد. مردان ارزنده، حتي خود بودا هم، پس از مرگ چون يک شخص باقي نخواهند ماند.

اما، اگر چنين باشد، مسئله ي تولد مجدد چگونه ممکن است؟ اگر رواني در کار نيست، چگونه مي تواند به وجودهاي ديگري برود و براي گناهاني که در اين کالبد کرده است کيفر ببيند؟ اينجا نقطه ي ضعف فلسفه ي بوداست؛ او هرگز کاملاً با اين تناقض ميان روانشناسي خرد گرايانه و قبول نسنجيده ي تناسخ رو به رو نمي شود. اين عقيده چنان در هند عموميت دارد که تقريباً هر هندويي آن را، چون اصل يا فرض مسلم، مي پذيرد، و بندرت به خود زحمت مي دهد که آن را اثبات کند؛ کوتاهي عمر و کثرت نسلها، ناگزير انتقال نيروي حياتي يا، اگر از ديدگاه الاهيات بگوييم، انتقال روان را القا مي کند. بودا اين انديشه را همراه با هوايي که تنفس مي کرد گرفت؛ اين تنها چيزي است که او گويا هرگز در آن ترديد نکرده است. او چرخ دوباره زاييده شدن، يا دايره ي وجود و قانون کرمه را مسلم مي دانست؛ تنها انديشه اش اين بود که چگونه از اين دايره آزاد شود، چگونه در اينجا به «نيروانه» و پس از آن به نيستي برسد.

اما «نيروانه» چيست؟ يافتن پاسخ غلطي براي اين پرسش دشوار است، چون «استاد» اين نکته را مبهم گذاشته و پيروانش هم هر معنايي که زير آسمان کبود يافته اند، به اين واژه داده اند. به طور کلي، سانسکريت نيروانه يعني «خاموش شده»، مثل خاموش شدن چراغ يا آتش. کتابهاي بودايي آن را به اين معناي به کار مي برند: (1) يک حالت سعادت که از راه محور کامل اميال خود پرستانه در اين زندگي حاصل مي شود؛ (2) رهايش فرد از دوباره زاييده شدن؛ (3) فناي خودآگاهي فردي؛ (4) اتحاد فرد با خدا؛ (5) بهشت سعادت پس از مرگ؛ گويا در تعليم بودا نيروانه به معناي خاموشي هرگونه ميل فردي، و پاداش به يک چنين خود نپرستيدن، يعني گريز از دوباره زاييده شدن است. در ادبيات بودايي، اين اصطلاح يک معناي دنيايي هم دارد، زيرا ارهت، يا مرد ارزنده، را مکرراً چنين وصف کرده اند که با يافتن «هفت بخش سازنده ي» نيروانه به آن مي رسد. آن هفت بخش اينهاست: متانت پژوهش در حقيقت، نيرو، شوق، آرامش، جميعت خاطر، استغناي طبع. اينها محتواي آن است، اما بندرت مي تواند علت توليد کننده ي آن باشد: علت و سرچشمه ي نيروانه خاموشي ميل خود پرستانه است؛ و نيروانه، در غالب متون کهن، به معناي آرامش بي رنج است که پاداش نيستي اخلاقي نفس است. بودا مي گويد «اکنون، اي رهروان، اين است حقيقت عالي رهايي از رنج. رهايي از رنج همان رهايي از آرزوي نفس است، ترک آن است، روگرداندن از آن، آزادي از آن، و بريدن از آن است، تا آنجا که هيچ نشاني از آن به جا نماند.» و آرزوي نفس، اين تب ميل خود جوي خودپسند. در مجموعه ي تعليم «استاد» نيروانه هميشه مترادف سعادت است، يعني محتواي آرام آن روان که ديگر نگران خود نيست. اما نيروانه ي کامل در بردارنده ي نيستي است. پاداش برترين تقدس، همانا هرگز دوباره زاييده نشده است.

بودا مي گويد، ما سرانجام پوچي فردگرايي رواني و اخلاقي را درک مي کنم. نفسهاي ما، که موج مي زنند، واقعاً موجودات و نيروهاي جداگانه اي نيستند، بلکه چين و شکنهاي گذرنده اي مي باشند که بر جريان زندگي پيدا شده اند؛ گره هاي کوچکي هستند که در تور دستخوش باد سرنوشت ساخته و از هم باز مي شوند. وقتي که خود را اجزايي از يک کل ببينيم، وقتي که خود را و تمايلاتان را از نو به شکل يک کل بسازيم، آنگاه نوميديها و شکستهاي شخصيمان، رنجهاي گوناگون و مرگ اجتناب ناپذيرمان، ديگر ما را همچون پيش به تلخي غمگين نمي کند؛ آنها در پهنه ي نامحدودي گم شده اند. وقتي که آموخته باشيم که، نه به زندگاني جداگانه ي خود، بلکه به همه ي انسانها و همه ي زندگان مهر بورزيم، آنگاه سرانجام آرامش را باز خواهيم يافت.

منبع : سایت تبیان

 
< بعد   قبل >

ورود و خروج






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

لینک RSS سایت

تبلیغات